X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل
تاریخ : چهارشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1395 | 00:00 | نویسنده : Reza

این قابلیت ذهن را می شناسم و سرعت حیرت انگیز آن را که به یک آن جهانی را می تواند درنوردد و بی شمار مرتبه واقعه ای را به مشاهده ی ضمیر درآورد.

یک لحظه بیش نیست آن دم که توازن منطقی زمان و مکان با انباشته های ذهن آدمی درهم می ریزد و هیچ وسیله ای قادر به ثبت بیرونی آنچه در آن دم در مغز سیلان دارد، نیست.

به خود وا می گذارمش تا بچرخد در خیالش و خیال دور بزند جهانی را که تجربه های او را در کانون خود نهفته دارند.

نمی گوید. فضا را با هیچ حرکت یا تغییر مسیر نگاه خود، نمی شکند، مرا نیز گویی مجذوب ثقل تجربه ای می کند که به اشراق و قیاسات دریافته ام.



تاریخ : چهارشنبه 30 تیر‌ماه سال 1395 | 00:00 | نویسنده : Reza

به چه دردم می خورد که دوستم بدارند؟

اگر تو مرا دوست بداری، لذتش را تو می بری نه من!



تاریخ : چهارشنبه 2 تیر‌ماه سال 1395 | 00:00 | نویسنده : Reza

فرزانگانِ رنگ و بوم و قلم

به من بگویید

چگونه خورشیدی را تصویر می کنید

که ترسیمش

سراسر خاک را خاکستر نمی کند!؟



تاریخ : پنج‌شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1395 | 00:00 | نویسنده : Reza

آدم را گفت:

هُبوطِ تو موقت است

به من باز می گردی

امّا آدم خانه ساخت



تاریخ : پنج‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1395 | 00:00 | نویسنده : Reza

و مغز که به ستوه آمده است از خود،از کنکاش و جدال با خود،با همه ی آنچه در او پیچان اند خستگی ناپذیر و سمج؛

و هیچ آرام نمی گیرند و قرار نمی یابند با آن همه دوری و انزوا از اشیاء و نمادها و دیگرانی که انگار نیستند

و در هیچکدام اندیشه نمی کند مگر به میزبان مهربانی که خود نمی داند که چرا نمی آید؟

و دیگر به مردی، به پیرمردی که گُم شد، که ناپیدا در سر بی پایان گورستان و پشت آن کاج های پیر، و گویی گَر؛

یا با صدایی زلال _ به زلالی اشک چشم _ که دیگر به گوش نمی رسد الّا پژواک فریبای آن در معدود واژگانی که گرچه اندک بودند هم به شمارش قطرات اشک، امّا به دریایم می برند شطّ با شطّ،

که مگر افسونی در آن کلمات نهفته بود یا پُر بودند از ناگفته هایی که هیچ نمی توانند جاری بشوند در زبان و نباید هم،

چرا که لطف سخن در نهفته های آن است.



تاریخ : چهارشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1394 | 00:00 | نویسنده : Reza

«آخر زبان عشق خموشی است»

یا اینکه

«عشق رفتار می شود؛ چه نیازی به گفتار؟»

امّا
زن به گفتارِ عشق نه کمتر از رفتار آن اشتیاق دارد.



تاریخ : چهارشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1394 | 00:00 | نویسنده : Reza

زن دوست ندارد به زبان، آشکار شود.

زن فقط ستوده می خواهد بشود؛

فرقی هم نمی کند در زبان چه کسی!

به تعریفِ آن نویسنده ی روسی: زن مثل گربه است؛

از جانب هر دستی نوازش بشود سر بر زانوی همو می گذارد.



تاریخ : یکشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1394 | 00:00 | نویسنده : Reza

عشق در عهد تولید انبوه و مصرف انبوه،

معنایی از آن مایه که من مراد می کنم ندارد.



تاریخ : دوشنبه 14 دی‌ماه سال 1394 | 00:00 | نویسنده : Reza

آدمی هرگز روح خود را پنهان نمی دارد از نگاه خود

اگر با دل در ریا نباشد.



تاریخ : یکشنبه 6 دی‌ماه سال 1394 | 00:00 | نویسنده : Reza

تو از باطن لرزان و لغزان آدمی چه می دانی؟

مگر خودِ تو همین بودی که اکنون هستی؟

نه؛ و نه بسیار در ذهنت می گذرد که

«حس هایم را گم کرده ام؟!»

چرا؛ چنین است و خود نمی دانی آیا ورای حس هایت،

خودت را گم نکرده ای؟

شُبهه قوی ست.



تاریخ : یکشنبه 1 آذر‌ماه سال 1394 | 00:00 | نویسنده : Reza

انسان در مسیر عمر خود مگر چند بار می تواند به دوستانی بر بخورد که از میان آنها همزبانی بیابد.

همزبانی که همدل باشد.

و مگر دوستی، از آن مایه که به رفاقت بینجامد، چند بار میتواند رخ بدهد، و در چند مقطع عمر؟

و زمان، تاراج زمان - مگر مجال تداوم رفاقت را می دهد؟



تاریخ : شنبه 25 مهر‌ماه سال 1394 | 00:00 | نویسنده : Reza

عجیب ترین خوی آدمی این است که می داند فعلی بد و آسیب رسان است، اما آن را انجام می دهد و به کرات هم.

هر آدمی، دانسته و ندانسته، به نوعی در لجاجت و تعارض با خود بسر می برد،

و هیچ دیگری ویرانگرتر از خود آدمی نسبت به خودش نیست.



تاریخ : جمعه 17 مهر‌ماه سال 1394 | 00:00 | نویسنده : Reza

انسان چگونه حسی است؟!

من چگونه حسی هستم وقتی خودم را، بارانی ام، شال گردن و چمدانم را با خود حمل می کنم از جایی که نمی شناسم به جایی که فقط یک احتمال است برای آسودن؟

من چگونه حسی هستم وقتی ذهنم شاخه، شاخه است که من در هر شاخه اش اسیرو اسیرم به جستجوی نیافتن و نبودِ آنچه در جستجویش هستم؟



تاریخ : دوشنبه 13 مهر‌ماه سال 1394 | 00:00 | نویسنده : Reza

ای... هی!

زندگی چه نامرئی از انسان عبور می کند و می گذرد و تو را با خود می برد غرق در جاذبه ای نفسگیر؛

و اکنون چه عقوبتی...



تاریخ : جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394 | 00:00 | نویسنده : Reza

چگونه باز کنم،

چگونه بگشایم رازِ این زاویه از هستی آدمی را که نمی شناسم و می شناسم، که می شناسم و نمی شناسم.



تاریخ : یکشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1394 | 00:00 | نویسنده : Reza

پراکنده، پراکنده با انبوه کلمات، تصاویر و نفسهای خاموشِ پُر سخن.

چه شدند و کجاها رفتند آن بی شمار کلمات؟

پس چرا چنین می گزند اگر گورشان را گُم کرده اند آن همه زندگی در سکوت ها و سخن ها؟

چه خوب می بود اگر این امکان فراهم می شد که بتوان همه ی آنچه را در ذهن رخ می دهد، به همان دقت و همان سرعت روی کاغذ آورد.

اما این یک ناممکن است.

برای همین انسان، انسانی که ذهنی چنان شتابنده و پُر تپش دارد، در نوشتن دچار احساس غبن می شود از این که کمترین از آن انبوهه را هم نتوانسته است روی صفحه ی کاغذ ثبت کند.

اما چه توان کرد؟

باید به خود باوراند که عصاره ی آن انبوهه ها را توانسته ای روی کاغذ بیاوری.



  • دانلود
  • نرم افزار های موبایل